ایران جامعۀ پیچیده‌­ای است. در میان قشر‌ها و نسل­‌های مختلف آن، پدیده ­های بسیاری در جریان است که به سادگی نمی‌­توان به هم آن‌ها پی برد. لذا برای بررسی مواردی از جمله ازدواج و دلایل عدم دوام آن، لازم است شرایط کلی‌تر جامعه، یعنی وضعیت اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و روانی آن را در نظر بگیریم. این شرایط به شکل‌گیری پدیده‌هایی می‌­انجامند که برخی از آن‌ها به خودی خود نکوهیده نیستند، اما برخی دیگر به غایت مخرب‌اند.

talagh

بر همین منوال، زندگی مشترک هم صرفاً یک پدیده فردی یا بین‌ فردی نیست، بلکه تابع روندهای حاکم بر جامعه است. زندگی مشترک یک پدیده چندمتغیری است که به نظر می‌­رسد به طور مستقیم تحت تأثیر سه عاملِ تعیین کننده قرار دارد؛ نه تنها برای تجمیع اراده برای تشکیل زندگی مشترک، بلکه دوام آن. این‌ها عبارتند از: نخست، تکثر ارزش­‌ها (شامل اعتقادات، نوع تربیت، و وضعیت ذهنی افراد)، دوم، وضعیت اقتصادی، و سوم انتظار از زندگی.

منظور از باور‌ها نه تنها اعتقاد افراد به زندگی زناشویی و تعهد و وفاداری، بلکه وضعیت ذهنی افراد یعنی تواناییِ آن‌ها در پذیرش مسئولیت و انجام وظایف و تعهدات در مقابل دیگران است. وضعیت اقتصادی عبارت است از برخورداری از حداقل امکانات مالی برای تشکیل زندگی زناشویی و تداوم آن. انتظار از زندگی هم به معنای آن است که فرد از زندگی خود چه انتظاری دارد و چه آینده­ای را برای خود متصور است. برای مثال آیا هدف، ایجاد کانون خانوادگی است یا ماجراجویی و تجربه­ کردن. این عامل را از عامل اول جدا کردم، چون بسیاری از افراد با اینکه تعهد را آرمانی و اخلاقی می‌­دانند، اما در عمل به دلیل انتظاراتی که از زندگی دارند، نمی‌­توانند افراد متعهدی باشند.

لازم به ذکر است که متغیرهای دیگر از جمله سن و مدرک تحصیلی و وضعیت سیاسی نیز ممکن است در وضعیت زناشویی تأثیرگذار باشند، اما چون قابل تعمیم به همه موارد نیستند، نمی‌­توان آن‌ها را تعیین­‌کننده لحاظ کرد.

در مورد جنسیت هم شاید این عامل برای نسل‌های قبلی تعیین کننده بود (در ازدواج یا امکان عدم ازدواج)، اما به نظر می‌رسد شکاف نسلی و تحولات دیگر، باعث شده تا جنسیت از تعیین کنندگی قبلی برخوردار نباشد. برای مثال اگر بسیاری از زنان از نسل‌های قبلی مجبور بودند به دلیل فشار اجتماعی زود‌تر از مردان ازدواج کنند و البته امروز هم میانگین سن ازدواج در میان دختران هنوز پایین‌تر از پسران است، اما در قیاس با عامل یادشده در بالا، به نظر می‌رسد در میان اعضای مذکر و مؤنث یک نسل قرابت بیشتری وجود دارد تا در میان اعضای مؤنث یا مذکر از نسل‌های متعدد. از این رو عامل جنسیت را نمی‌­توان به عنوان متغیر تعیین­‌کننده در شرایط امروز لحاظ کرد.

من تنها بر دو عامل از عوامل سه­‌گانه فوق متمرکز خواهم شد که عبارت هستند از: تکثر ارزش­‌ها به همراه اضمحلال منابع تولید ارزش، و انتظار از زندگی. عامل اقتصادی را توضیح نمی‌­دهم، چون فکر می‌­کنم به قدر کافی در اینجا و آنجا به آن پرداخته شده است. سعی می‌­کنم با تمرکز بر این دو عامل توضیح دهم که چرا روال مألوف و متعارف خانواده و زناشویی در ایران، به رغم اصراری که بر تداوم آن وجود دارد، دیگر قابلیت دوام ندارد و تنها به سازوبرگی برای تبدیل آدم­‌ها به کالا‌ها و اشیائی برای مصرف غیرانسانی و مناسبات کالایی بدل شده است.

۱- تکثر ارزش­‌ها و اضمحلال منابع ارزشی

در جامعۀ امروز ایران، باور‌ها دچار لغزش و سستی است. اگر پیش‌تر، باورهای افراد از منابع محدود و معدودی از جمله منابع دینی و نظام اعتقادی خانواده تأمین می‌­شد، امروز نه تنها نظام باور‌ها متکثر شده، بلکه این‌ها همزمان، ارزش­‌های متضادی را هم تولید می‌­کنند.

برای مثال اگر شما بخواهید باورهای خود را تلویزیون جمهوری اسلامی یا فیلم‌های هالیوودی بگیرید و اعتقادات خود را بر اساس آنچه در آن‌ها به زبان می‌­آید و تبلیغ می‌­شود، بنا کنید، کاملاً اسکیزوفرنیک خواهید شد و شخصیتی روانپریش و چند قطبی پیدا خواهید کرد. زیرا امروزه تلویزیون (در همه جای دنیا از جمله در ایران) بیش از آنکه منبع تولید ارزش باشد، منبع تولید سرگرمی مصرف‌گرا و تبلیغات ایدئولوژیک است. برای مثال همزمان با پخش مراسم مذهبی از تلویزیون ایران، تبلیغات کالایی شخص­‌گرا و مصرف‌گرا به وفور صورت می‌­گیرد، و این دو پیامِ متضاد به صورت همزمان به بیننده منتقل می‌­شود. همچنین همزمان با اصرار هیستریک بر مفاهیمی مثل خانواده و حجاب، صیغه و شهوترانی تبلیغ می‌­شود که نفی هر دو است.

2128_611

فیلم‌­های هالیوودی و سریال‌های ترکی هم از همین رویه تبعیت می‌­کنند. از یکسو به آن‌ها ارزش وفاداری و خانواده و عشق و این‌ها را القا می‌­کنند و همزمان به آن‌ها بی ­ارزش ­بودن همین­‌ها را با تأکید بر شخص محوری، عشق­‌های آبکی، جذابیت­‌های زندگی مصرفی، پول، ماجراجویی، تنوع و تکثرطلبی، لاقیدی و جز این‌ها به خورد آن‌ها می‌­دهد. یکی از دلایل آشفتگی افراد در ایران، همین مسأله است. آن‌ها امروزه به طور همزمان خود را در معرض پیام­‌های متضاد منابع متنوع تولید ارزش از جمله تلویزیون، ماهواره، اینترنت، خانواده، مسجد، حلقه­‌های دوستان، و جز این‌ها قرار می‌­دهند و به همین دلیل دچار پریشانی و آشفتگی­ ارزشی‌­اند. غالباً شخصیت­‌های متزلزلی دارند و به شدت و خیلی زود تحت تأثیر این منابع قرار می‌­گیرند.

خلاصه اینکه امروز افراد از منابع گوناگون تولید ارزش برخوردارند. در کنار خانواده و نظام ارزشی قبلی، رسانه‌ها و اینترنت و گروه­‌های همسالان هم قرار دارند و همۀ این‌ها به صورت همزمان ارزش­‌هایی متضاد را تولید می‌­کنند. بنابراین هم تکثر منابع ارزشی و هم ارزش­‌هایی متضاد با نظام پیشین تولید می‌­کنند و افراد را دچار نوعی گیسختگی و آشفتگی ارزشی می‌­کنند. این مسأله باعث می‌­شود که آن‌ها نتوانند در این مورد به یک باور درست و خدشه‌ناپذیر برسند. مثلا اینکه آیا بالاخره زندگی زناشویی و تعهد و وفاداری خوب است یا خیر. همین مسأله یکی از دلایل اصلی علاقۀ افراد به تشکیل زندگی زناشویی یا عدم دوام آن است. به تعبیر دیگر، وقتی منابع ارزشی متکثر شوند، آدم­‌ها دچار سرگشتگی می‌­شوند.

پیش‌تر‌ها تکلیف زندگی برای بیشتر آدم­‌ها مشخص بود که عبارت بود از ازدواج و داشتنِ بچه. امروز چنین نیست. آدم­‌ها می‌­توانند از خود انتظارات دیگری داشته باشند و دست‌کم به صورت تخیلی برای خود زندگی­‌های دیگری را از جمله سفر کردن و داشتن روابط متعدد جنسی، متصور شوند. این تعدد و تکثر ارزش­‌ها باعث می‌­شود که آدم­‌ها فکر کنند که حال که یک زندگی بیشتر ندارند، پس بهتر است کاری را که دوست دارند انجام دهند. این پدیده را حتی در بسیاری از نسل­‌های گذشته هم می‌­شود دید که چشم‌­انداز زندگی برایشان باز شده. بسیاری از آن‌ها در گذشته یکی دو انتخاب بیشتر نداشتند، اما امروز انتخاب­‌های متعددی دارند. گستردگی طلاق در میان نسل‌­های قبل­‌تر را می‌­شود تا حدی به این خاطر دانست. مثلاً بسیاری از زنان در نسل­‌های قبل فقط یک انتخاب داشتند و آن ازدواج و بچه­‌دار شدن بود. امروز خیلی از آن‌ها با از سرگذراندن آن زندگی، می‌­خواهند جوانیِ دیگری را تجربه کنند. برای همین از نو شروع می‌­کنند به درس ­خواندن، کلاس زبان ­رفتن، سفرکردن و جز این‌ها. به نظر من این پدیده، به هیچ رو نکوهیده نیست، بلکه فقط نشان از تعدد و تکثر انتخاب­‌ها دارد.

اما سوای تکثر و تضاد ارزش­‌ها، منابع تولید ارزش از جمله مدرسه خانواده و دانشگاه و حوزه هم دچار اضمحلال شده و اقتدار خود را از دست داده‌­اند. برای مثال، نظام­‌ها و نهادهای دینی هم از این‌رو که ارزش‌­های متضاد تولید می‌­کنند و هم به این دلیل که فاقد ظرفیت و قابلیت لازم برای تولید ارزش­‌های جدید‌اند، از اقتدار گذشته برخوردار نیستند. اگر پیش‌تر برای مثال، در نظام تولید ارزش معنوی، یعنی دستگاه روحانیت، دروغ، خیانت و جز این‌ها ضد ارزش تلقی می‌­شد، امروز خوب جلوه داده می‌­شود. مثلاً تبلیغ چند همسری و سهل جلوه‌­دادنِ خیانت و دروغ را از سوی حوزویان شاهدیم. همین موضوع سبب رویگردانی افراد از این نهاد‌ها می‌­شود.

خانودۀ هسته‌­ای ایرانی هم در چند سال تحولات چشمگیری را اخیر گذرانده است و به شدت تحت تأثیر روندهای بیرونی قرار گرفته، به نحوی که دیگر آنقدر‌ها منبع تولید ارزش برای نسل­‌های بعدی محسوب نمی‌­شود. در واقع، خانوادۀ امروز ایرانی، بیش از اینکه منبع تولید ارزش باشد، منبع بدآموزی است و از همین رو دیگر واجد اقتدار گذشته نیست. انواع و اقسام رفتارهای زننده در خانواده تولید و به خورد بچه‌ها داده می‌­شود. نسل­‌های جدید شاهد آن‌اند که پدر و مادر‌ها آدم­های مصلحت­‌بینی هستند که منافع فردی خود را بر هر چیز دیگری مرجح می‌­دانند، دروغ می‌­گویند، طفره می‌­روند، به هم خیانت می‌­کنند، پول­‌پرست شده‌­اند و جز این‌ها. حجم زیادی از تعارفات بیهوده، ریاکاری و پنهانکاری، به­ رخ­ کشیدن مادیات، جَوزدگی، و پذیرفتن روندهای جامعۀ بزرگ‌تر باعث شده که فرزندان اعتبار چندانی برای خانواده قائل نباشند و به منابع ارزشیِ دیگر رو بیاورند.

حتی فرم معماری خانوادۀ ایرانی به شدت بازتاب این تحول و آشفتگی است. خانه­‌ها از بیرون کاملاً محصور و مجزا از زندگی عمومی است. در داخل خانه­‌ها، معمولاً یک سالن بزرگ قرار دارد که عمدتاً برای میهمان طراحی شده با مبلمان سنگین، صندلی­‌های فاخر، چلچراغ­‌ها، پرده­‌های لوکس، قالی­‌های گران و دیگر انواع وسایل تجملی، حامل بارِ سنگین و طاقت ­فرسایِ به­ رخ­ کشیدنِ تمام عیار ثروت و توانایی مادی خانواده به دیگران است. در یک سو معمولاً تلویزیون­‌های بزرگ عرض اندام می‌­کنند که نشان می‌­دهد جمع خانوادگی فقط به میانجی یک چیز دیگر (غالباً تلویزیون و هنگام صرف غذا) امکان شکل‌گیری دارد. روابط خانوادگی غالباً بسیار رسمی، خشک و مبتنی بر نوعی انضباط بی‌معنی ریاکارانه  – عمدتاً مبتنی بر نظافت یا سرو وعده‌­های غذایی در ساعات مشخص –  است که در آن گفت‌وگو و صمیمیت و صحبت جای زیادی ندارد.

kakh

اما این وضعیت در خود حامل بحران است؛ هم از طرف پدر و مادر و هم از طرف فرزندان. به همین دلیل وقتی بحرانی پدید می‌­آید (مثلاً تمرد یکی از اعضا)، این خانواده به دلیل فقدان صمیمیت در بین اعضا و ناتوانی در گفت‌وگو ناتوان از حل آن است و اغلب ترجیح می‌­دهد صورت مسأله را پاک کند. افراد از هم گریزان­اند. حتی مسافرت و تفریح هم به عملی شاق و نوعی وظیفه بدل می‌­شود که بسیاری از اعضای نسل جدید از آن فرار می‌­کنند. اعضای این خانواده حتی وقتی به سفر و تفریح می‌­روند، غالباً به جای اینکه شاد باشند، با هم دعوا می‌­کنند و هر کسی از آن دیگری ایراد می‌­گیرد. دلیلش این است که سفر، امکان نزدیکی و زدوخورد بین افرادی را که نمی‌­توانند با هم حرف بزنند، بیشتر می‌­کند. از این‌رو وقتی هم از سفر بر می‌­گردند، حالشان از قبل هم بد‌تر است. همه تصمیم می‌­گیرند تا دیگر این وضع تکرار نشود. لذا هر کسی تفریحش را به صورت فردی جست‌وجو می‌­کند. در واقع، خانواده در ایران امروز در این چند کلمه خلاصه می‌­شود: خوردن و خوابیدن، نظافت، و پول.

بسیاری از والدین در برخورد با حجم سنگین انتظارات فرزندانشان، عملاً وا داده‌­اند. آن‌ها هم از این‌رو که بی‌­اعتبار‌اند و هم به این دلیل که توانایی ندارند، کار تربیت را به خود فرزندان واگذار کرده‌­اند و عملاً آن‌ها را به حال خود گذاشته‌­اند. در واقع در قیاس با گذشته، خانوادۀ امروز فضای آزادتری است، ولی این یک روی قضیه است. در واقع باید گفت، خانوادۀ امروز دیگر منبع تولید ارزش و تربیت محسوب نمی‌­شود. اعتبار خود را از دست داده است. فرزندان به خانوادۀ خود به عنوان مکانی برای خوابیدن، رفع گرسنگی، و درآمد مادی نگاه می‌­کنند و در حسرت استقلال به سر می‌­برند که در واقع به دلیل وضعیت وخیم اقتصادی هر روز دشوار‌تر می‌­شود. لذا استفادۀ ابزاری از یکدیگر در بین اعضا به شدت رایج است. همین مسأله باعث می‌­شود که فرزندان دیگر آنقدر‌ها اعتمادی به پدر و مادر نداشته باشند.

سوای همۀ نتایج، حاصل این وضعیت این است که مسألۀ تربیت نسل جدید در جامعۀ ایران به یک معضل تبدیل شده است. در واقع در ایران امروز هیچ نهادی متولی تربیت و پرورش افراد و نسل جدید نیست و از مرجعیت و اقتدار لازم برای این کار برخوردار نیست.

این وضعیت، بسیار خطیر است. چون افراد به حال خود واگذاشته شده‌اند تا خودشان، خود را تربیت کنند. اما در واقع، در این مسیر، بیش از هر چیز به خودشان و دیگران آسیب می‌­رسانند و دست آخر هم به جایی نمی‌­رسند. برای مثال، یکی از مهم‌ترین معضلات نسل جدید این است که از اصول بدیهی و اولیۀ زندگی آگاهی ندارد. حتی در بسیاری موارد اصول رعایت بهداشت و نظافت را نمی‌­داند. بلد نیست غذا درست کند، نمی‌­تواند رخت و لباس خودش را بشوید، نمی‌­تواند امور خود را تنظیم کند و از پس ادارۀ خود بر نمی‌­آید. بسیاری­شان دچار سوء تغذیه‌­اند. البته این مسأله در بین پسر‌ها شایع­‌تر است، ولی حتی دختر‌ها هم از آن مصون نیستند. بسیاری از دختر‌ها از مسائل مربوط به خود بی­‌خبراند. مثلاً به آن‌ها یاد داده نشده که چطور از پس موقعیت­‌های بغرنج بر آیند و مراقب باشند از آن‌ها سوء استفاده نشود. بسیاری از معضلات روانی در بین نسل‌­های امروز ناشی از همین تربیت­‌نشدگی است.

دختر‌ها به راحتی فریب می‌خورند و از آن‌ها سوءاستفاده می‌‌شود، نمی‌­توانند حق خود را بگیرند. به همین دلیل خیلی­‌هاشان دچار به هم‌­ریختگی روانی می‌­شوند و هیچکس هم نیست که به فریادشان برسد. پدر و مادر که اصلاً تحمل برخورد با این معضلات را ندارند و در واقع خودشان بخشی از این معضل­اند. در نتیجه افراد سعی می‌­کنند به گروه‌­های هم‌سال مراجعه کنند و از آن‌ها کمک بخواهند که در بسیاری موارد، وضعشان بد‌تر می‌­شود. در مورد پسر‌ها هم همینطور است. خیلی از آن‌ها از امور سادۀ زندگی بی‌­خبراند و در نتیجه در برخورد با یک معضل به کلی از هم می‌­پاشند. برای مثال، بسیاری­‌شان با اینکه سکس‌­پرست‌اند، اما حتی از امور جنسی هم آگاهی لازم را ندارند.

حال تصور کنید همین آدم­‌های تربیت نشده بخواهند تشکیل خانواده بدهند. خب مسلم است که نمی‌­توانند دوام بیاورند. تصور بسیاری­‌شان این است که عشق و سکس همه چیز است. تصورشان از عشق هم بسیاری ساده‌­لوحانه و اغلب بسیار رمانتیک و غیرواقعی و متوهمانه است. وقتی به هم می‌­رسند، تازه مشکلات شروع می‌­شود، ولی آن‌ها آمادگی برخورد با این مشکلات را ندارند. در نتیجه خیلی زود تصمیم به جدایی می‌­گیرند. از موارد حاد مثل اعتیاد، فقر و خیانت و جز این‌ها که بگذریم، اگر از آن‌ها سؤال شود که چرا جدا شدند، دلایلی را برای شما ردیف می‌­کنند از این جمله: به فردیت من احترام نمی‌‌گذاشت، برای من ارزش قائل نبود، به من توجه نمی‌­کرد و غیره. در واقع تا حدی درست می‌­گویند، اما این‌ها ترجمۀ فقدان تجربه و تربیت‌­نشدگی است؛ برای هر دو طرف. نه به زن آموخته‌­اند که چطور رفتار کند، از حق خود به درستی دفاع کند، و به حق دیگر احترام بگذارد، و نه به مرد آموخته‌­اند که زن فقط یک شیء مصرفی برای تخلیۀ جنسی نیست، بلکه انسان است.

با اینکه هر دو طرف، به هیچ وجه برای زندگی زناشویی و تعهد و مسئولیت آمادگی ندارند و تربیت نشده‌اند، جامعۀ بزرگ‌تر از جمله خانوادۀ هسته‌­ای دائماً تشکیل خانواده را به صورت مصنوعی به آن‌ها القا می‌­کند؛ عمدتاً به دو دلیل: ۱- کاستن از بار اقتصادی فرزندان و ۲- مشغول­کردن جوان­‌ها با زندگی خانوادگی برای به حداقل رساندن آسیب­‌هایی که ممکن است در برابر آن‌ها باشد؛ برای اینکه سرشان به زندگی گرم شود. بر این دو عامل می‌­شود دغدغۀ ازدیاد جمعیت را هم افزود که البته بیشتر نگرانی مقامات است تا جامعه.

در واقع نسل امروز آئینۀ تمام‌­عیار‌‌ همان چیزی است که به او آموخته ن/شده است. بسیاری از سوء رفتار‌ها در جامعۀ ما از جمله اعتیاد را می‌­شود سوای مسائل دیگر، از منظر همین تربیت­‌ناشدگی تحلیل کرد. لذا جامعۀ بزرگ‌تر حتی در این مسیر هم راهگشا نیست. به جای آموختن قواعد زندگی زناشویی از جمله رفتار مناسب جنسی، آدم‌­هایی را که هیچ آمادگی­‌ای برای پذیرش مسئولیت ندارند، به سمت زندگی خانوادگی هل می‌­دهد تا از شرشان خلاص شود. اما آخرِ این مسیر از‌‌ همان اول مشخص است: جشن­‌های عروسی پر زرق و برق.

فقط کافی است به یکی از این جشن­‌ها بروید تا بحران­‌های تمام‌­عیاری را که گریبانگیر این‌جامعه است، از نزدیک تجربه کنید: هیستری مصرف، جنون به رخ‌ کشیدن، عقدۀ نشان ­دادن و بیرو ن­ ریختنِ بدن، لوازم آرایش، و خلاصه فرصتی برای بیرون­ ریختن تمامی عقده­‌ها. جشن‌هایِ عروسی امروز، هم در بین مذهبی­‌ها و هم در بین غیرمذهبی­‌ها، فضاهایی کاملاً هیستریک‌اند که مناسبات قدرت را در همۀ سطوح – اعم از سیاسی، طبقاتی، و جنسی و جنسیتی – تولید و بازتولید می‌­کند.

aroosi

ملکه و شاه، عروس و داماداند؛ آدم‌هایی پر از عقده که می‌­خواهند بی­‌توجهی­ تمام‌­عیاری را که تمام عمر به آن‌ها شده – چه از سوی خانواده و چه از سوی جامعه – یک‌شبه جبران کنند. اینجا کسی حرف اول و آخر را می‌­زند که پول داشته باشد. در اینجا زن، جنسی­‌ترین موجودات و مرد، دل‌مشغول­‌ترین با سکس و پول است. وقتی از تحصیلات عروس و داماد بپرسید، شوکه می‌­شوید. عروس و داماد تحصیل‌کرده‌­اند، اما در واقع، مدرک تحصیلی فقط آسِ دیگری است برای برنده‌­شدن در مناسبات عریان قدرت در میان دو خانواده/ دو قبیله. در این فضا وسایل و اَدوات حرف اول و آخر را می‌­زنند: ماشین، خانه، جهیزیه، آرایش، سفرۀ عقد، غذا، طلا و جواهرات، لباس، دوربین فیلمبرداری، و جز این‌ها. همه چیز برای به رخ­‌کشیدن و نمایش ­دادن طراحی شده؛ بی‌هیچ تعارف و بی‌ کمترین پرده­‌پوشی.

جشن عروسی­، فضایی است که دورویی و ابتذالِ جامعه را در تمامیتش به نمایش می‌­گذارد: دوگانگی و تضاد فاحش میان درون و بیرون. آد‌‌م‌­هایی که در اندرون یک چیز‌اند و در بیرون چیزی کاملاً متفاوت؛ اما در هر حال شیء مصرفی و مبتذل. ز‌ن­‌های مذهبی در بیرون چادر می‌‌پوشند؛ طوری که حتی یک تار مویشان هم معلوم نیست، اما در داخل مجلس، بیشترشان عروسک‌­های بی­‌مایه و بی­‌شخصیت‌­اند. آنچه هرگز مشخص نمی‌­شود، این قدرت و توانایی جابه‌جایی آنی، از این وضع به آن یکی است. اگر کسی شک دارد که جامعۀ امروز ایران در حال سقوط تمام­ عیار است، کافی است به یکی از این جشن­‌های عروسی سری بزند. در این مجالس، بی‌­تربیتی نابی که با همدستی میان ایدئولوژی حکومتی و جامعه ساخته شده، عریان است.

۲- انتظار از زندگی

fardgeraee

انتظار از زندگی مقوله­‌ای است بیشتر ناخودآگاه که نمی‌­شود با پرسش‌­نامه و مصاحبه از آن باخبر شد. انتظار از زندگی اغلب دربرگیرندۀ درونی­‌ترین آرزو‌ها و مطالبات افراد است. ممکن است در سطح باور‌ها آدم­‌ها دیدگاه­‌هایی را به زبان بیاورند، اما در سطح دیگر توقعات دیگری از خود دارند. مثلاً ممکن است به ارزش تعهد یا وفاداری قائل باشند، اما عملاً ماجراجو و تنوع­‌طلب باشند. مسألۀ انتظار از زندگی برای زناشویی و دوام آن بسیار تعیین­‌کننده است. برای مثال بسیاری از افراد، عاشقی دائمی را بر روابط پایدار ترجیح می‌­دهند. بنابراین با عشق تشکیل زندگی می‌­دهند، اما بعد از چندی دل‌شان را می‌­زند و از نو دوست دارند عشق را تجربه کنند. برخی دیگر، معتاد به سکس­‌اند؛ مسأله‌­ای که در جامعۀ ما مورد توجه قرار نمی‌­گیرد. این مسأله یک بیماری است که حتی خود فرد هم ممکن است از آن آگاه نباشد. طبعاً این افراد نمی‌­توانند زندگی متعهدانه و مسئولیت‌­پذیری داشته باشند.

جامعۀ ایران جامعه‌­ای است که در آن انتظارات بسیاری از افراد از زندگی برآورده نمی‌­شود و در واقع موانع عدید‌‌ه ­ای را پیش پای آدم­‌ها می‌‌گذارد. مثلاً بسیاری از زنان می‌­خواهند آدم­‌های مستقلی باشند، جنسی نباشند، برای خودشان کس و کاری باشند، اما جامعه چندان به آن‌ها اجازه نمی‌­دهد. در نتیجه در برخورد با شکست­‌های مختلف دست آخر به سرنوشتی نصفه و نیمه تن می‌­دهند که حاصلش افسردگی و سرخوردگی است.

اما آنچه امروز از انتظار از زندگی در جامعه در همۀ سطوح به ویژه نسل جوان به سطح آمده و نسبت به دیگر موارد بیانی واضح­‌تر به خود گرفته، «فردگرایی» نامیده می‌­شود. با این‌حال، این واژه گمراه­‌کننده است. چون ویژگی مهم فردگرایی، استقلال فکری است که با استقلال مادی و شخصیتی ایجاد می‌­شود. این در حالی است که نسل­‌های فعلی تقریباً فاقد هر دوی آن‌ها و در نتیجه فردگرایی­‌اند. درست است که این نسل بسیاری از رفتار‌ها و ارزش‌­های نسل­‌های قبلی را طرد می‌­کند، اما واجد استقلال شخصیتی نیست. در واقع، بر عکس، می‌­شود گفت در بسیاری موارد فقط منابع ارزشی خود را با منابع ارزشی دیگر جابه‌جا کرده است. از سوی دیگر، فردگرایی نسبت مهمی با جمع­‌گرایی دارد. هر قدر فرد، فردگرا‌تر باشد، توانایی‌­اش برای کنش جمعی بیشتر می‌­شود. زیرا، جمع او را در خود حل نمی‌­کند، می‌­تواند در جمع باشد و فردیتش را بروز دهد؛ بی­‌آنکه جمع او را در خود منحل کند و به فردیتش آسیب برساند.

فرد، به صرف فردیتش برای جمع احترام قائل است. البته شاید هرگز در واقعیت یک جامعه، این نوع فردگراییِ متوازن بروز نکند، اما این موارد را برشمردم تا آن را در تمایز با پدیدۀ دیگری قرار دهم که به گمان من، «شخص­‌گرایی» است. شاید در وهلۀ نخست این دو یکی به نظر برسند، اما یکی نیستند و نتایج یکسانی هم ندارند. در شخص‌­گرایی، با خود یا نفسِ خودخواه و متورم به همراه خواسته­‌های غالباً دو قطبی یا چند قطبی‌­اش مواجه‌ایم. در اینجا، خود، در کانون جهان قرار دارد و همه چیز باید بر حول او بچرخد. اما این خود، در عین حال که بسیار متورم است، بسیار متزلزل هم هست؛ به شدت تحت تأثیر واقع می‌­شود و دائماً در معرض از هم‌­پاشیدگی و اضمحلال است. لذا قادر به کنش جمعی و فردی چنان مؤثری نیست. به نظر من روابط ناپایدار امروز در جامعۀ ایران به ویژه در میان دختر‌ها و پسر‌ها و حتی نسل­‌های قبل‌تر بیانگر همین پدیده است. کلاً مناسبات انسانی، از جمله دوستی­‌ها ناپایدار شده‌­اند.

البته این امر در میان نسل‌­های جوان‌تر شایع­‌تر است؛ اما نه به خاطر اینکه ذاتاً مشکل داشته باشند. در واقع تحت تأثیر تحولات اجتماعی و سیاسی بزرگترند و نمی‌­توانند مناسبات دیگری را تجربه کنند. بسیاری از نسل­‌های جوان آدم­‌هایی هستند که اصلاً فردیتی ندارند، زیرا فردیت و شخصیت‌شان زیر بار ایدئولوژی، انتظارات بیهودۀ طاقت­‌فرسا و متضاد و اغلب توخالی و بی‌­معنا، فقدان استقلال اقتصادی، عدم مشارکت سیاسی و اجتماعی، و بی‌­توجهی کامل از سوی جامعه و حکومت و خانواده، لِه شده و از میان رفته است. در عوض، خودِ کودک­‌وارِ آن‌ها متورم و بزرگ شده­ است. یعنی به جبران فقدان شخصیت، شخص­شان رشد کرده است. این‌ها افرادی نامصمم هستند که دائم در معرض ارزش‌­های متضاد قرار دارند و نمی‌­توانند در مورد آن‌ها به تصمیم برسند. برای مثال، برخی­‌شان با اینکه دوست یا شریک زندگی دارند، به محض آشنایی با یک «کِیسِ بهتر» – که غالباً به معنا پولدارتربودن یا جذابیت جنسی بیشتر است- قبلی را فراموش می‌­کنند. از این رابطه به رابطۀ بعدی و همزمان روابط متعددی سوق داده می‌­شوند که فقط بر بلاتکلیفی و سرگشتی­‌شان می‌­افزاید.

به نظر می‌­آید هر قدر به نسل­‌های جدید‌تر می‌­رسیم، این بلاتکلیفی و آشفتگی بیشتر می‌­شود، زیرا نظام­‌های ارزشی مضمحل شده و از کار افتاده‌­اند. همزمان، نظام‌­های ارزشی جایگزینی به وجود نیامده‌­اند تا افراد را از بلاتکلیفی دربیاورند و شخصیت آن‌ها را پرورش دهند. نسل‌ها یکی پس از دیگری با انتظارات مختلف، بر جای مانده‌­اند و هیچ مرجعی برای پاسخگویی به آن‌ها وجود ندارد. بنابراین شاید در وهلۀ نخست، بسیاری از افراد، برایِ به اصطلاح داشتن «فردیت» بیشتر از تعهد سرباز بزنند، اما در واقع، غالباً این‌ها افرادی هستند که حتی قادر به دفاع از فردیت‌شان نیستند. بسیاری­‌شان غالباً دلمشغول شخصِ خود‌اند و کار چندانی هم به دیگران ندارند.

در این افراد انتظار از زندگی به مقولۀ پیچیده­‌ای بدل می‌­شود. زیرا وقتی شخصیت فردی، چندان قوی نباشد، آدم­‌ها از تعیین اینکه از زندگی چه می‌­خواهند، قاصرند. دو قطبی و چندقطبی می‌­شوند. در واقع هر کسی می‌­تواند برای آن‌ها ارزش و هدف بیافریند، اما این اهداف متغیر و ناپایدارند. آدم­‌ها از تعیین اینکه از زندگی چه می‌­خواهند و هدف‌شان از زندگی چیست، قاصرند. برای مثال یک نفر ممکن است در آنِ واحد هم بخواهد آدمِ به لحاظ اقتصادی موفقی باشد، هم آدمِ اخلاقی‌­ای باشد، هم متعهد باشد، هم لذت­‌طلب باشد و هم ماجراجو. تلاش برای دستیابی به ثروت و شهرت و قدرت در کوتاه‌ترین زمان ممکن، از عوارض شخص­‌گرایی است که به جبران بی‌­اعتنایی صورت می‌­گیرد.

شخص­‌گرا، از آنجا که شخصیت مصممی ندارد، در معرض انتظارات متضاد است و به راحتی از یکی از آن‌ها به دیگری، بسته به حالت ذهنی و دوستان و اطرافیان، جابه‌جا می‌­شود. ممکن است یک روز به شدت بر عشق و تعهد پافشاری کند، اما فردا همۀ آن‌ها به نظرش بی­‌ارزش بشوند. به نظر من یکی از دلایل ازدیاد طلاق و ناپایداری روابط زناشویی دقیقاً همین مسأله است. آدم­‌ها ممکن است تحت تأثیر القائات دیگران یا عواطف شورمندانۀ آنی تصمیم به ازدواج بگیرند، اما بعد پشیمان بشوند.

اما جالب است که این جامعه در بسیاری موارد رفتارهایی را هم که می‌­توانند حاکی از نوعی فردگرایی مسئولانه باشند، برنمی­‌تابد. نمونۀ آن به نظر من شراکت متعهدانه است که به «ازدواج سفید» معروف شده. البته منظورم این نیست که هر نوع شراکتی از این نوع، ضرورتاً خوب است. این شراکت هم اگر تابع قواعد حاکم بر جامعۀ کلی­‌تر یعنی عدم وفاداری، عدم تعهد و مسئولیت و جز این‌ها باشد،‌‌ همان نتایج را به دنبال خواهد داشت. اما رواج این پدیده بیانگر این است که هستند آدم­‌هایی که می‌­خواهند به دور از مصرف‌گرایی، ابتذال، قبیله­‌گری، وسواس با سکس، و شیء­وارگی حاکم بر مناسبات انسانی به ویژه بر ازدواج، رابطه‌­ای انسانی را تجربه کنند.

رواج این نوع شراکت تنها می‌­تواند به صورت بالقوه و به شرط آنکه بر تعهد و انسانی­دیدنِ طرف مقابل مبتنی باشد، به نفی مناسبات غیرانسانی حاکم بر روابط انسانی در جامعۀ امروز به ویژه ازدواج بینجامد. اینجا افراد از این امکان برخوردارند که بی‌ ­آنکه دائماً در معرض دستکاری از سوی جامعه و خانواده و ایدئولوژی قرار گیرند، هم فرد بمانند و هم جمع باشند. در این نوع شراکت، این امکان وجود دارد که بتوان از سکس‌­گرایی و شیء‌وارگی‌­ای که امروز بر جامعه چنبره زده و از سوی گفتار هژمونیک به شدت تقویت می‌­شود فاصله گرفت و دوستی­ و تعهدی غیرکالایی و انسانی را تجربه کرد که به ابتذالِ مهریه، دفترخانه، مناسبات حقوقی و حقیقی به شدت خشونت‌بار و نابرابر میان زن و مرد، جشن‌­های عروسی مبتذل، و دست آخر، دادگاه‌­های تحقیرآمیزِ خانواده کشیده نشود.

اما همۀ این‌ها فقط امکان است. این آدم­‌ها هستند که با جد و جهد، بالقوگی­‌ها را بالفعل می‌­کنند.

  • فاطمه صادقی دکترای علوم سیاسی و فعال حقوق زنان است.