خرامان گام برمیداشت چونان کبک دری درگذر ازغارهای سنگی دالاهو…

سبکبال می‌چرخید چونان صوفیان در سماع  به آوازی پیچیده دردیواره‌های بیستون…

شادمان از ره رسیده بود چونان قاصدکی با سوقات سقز، صمغی از بلوط…

++++

چه مه سا بود، «ژینا» آنگاه که سبکبال وشادمان ،‌بی خبرازارابه های وحشت درخیابان‌های تهران، از آغوش امن برادر کنده شد وبه یکی از همان ارابه ها ربوده شد، برای مرگ!

نه  روزی، که فقط ساعتی گذشته بود که فریادوضجه زنان ودختران جوان ازآن سوی  قلعه بندیان به ستم،به سوی دیگر رسید وبرادرو دیگرهمراهان سراسیمه از درو دیواربالا کشیدند تا سر در آن قلعه کشند از پی علت آن غریو…! دریغ ودریغ که چشمان برادرنه طاوس دید ونه آن قاصدک تابستانی کردستان را. به چشم برهم زدنی، تن کشی زوزه کشان از پیش چشمش گذشت. شنید که می گویند جسم بی جان دختری را برای فرار از راست گفتن به جایی میبرند…

عکسش دردست پرسان شد :‌هم بدین زیبایی بود؟

جواب هرچه بود، حالا برادر در پی تن کش روانه بود و رسید به آنجا که قبرستان نبود، اما مرده را پذیرا شدند به امید دم مسیحا…

تیمارگران وپرستاران وحکیمان گرد تن بی جان آن مسافر کوچک، حلقه زدند. مردمان واقوام ودوستان هم درجلوی آن بیمارستان به انتظار…

به آدینه ی دوروز بعد ازقتل، خبرمرگ جنازه ی  دوروزپیش منتشر شد!

«مهسا امینی درگذشت»!!

Ad placeholder

++++

عیان کردن مرگ آن زیبای خفته، حس توامان خشم وعزا را درمیان زنان تمام این سالهای ایران چنان برانگیخت که سربرهنه و گیسو بریده و سینه رو به آسمان به خیابان ریختند، که آی… با میهمان شهر ما چه کرده اید؟

+++++

حالا که من مینویسم. هفت شبانه روز از این سوگواری وطنی می گذرد. گلخون سرخ وتازه ژینا،‌ خونی جوان و جوشان  دررگ دادخواهی و آزادیخواهی مردم ایران چکانده  که ازقطره قطره هایش، سیلی خروشان درشهرها و خیابان های وطن سرازیر شده به یک آوا : زن ، زندگی ،‌آزادی…

 شعار نخست از کردستان به گوش ها رسید: ژن ،‌ژیان، ئازادی…سه گل واژه ای که راستینه‌یِ خفته در نام آن کشته‌ به ظلمِ حجاب اجباری بود.

 شعارنخست از کردستان برزبان ها جاری شد و فارسی زبانان ترجمان آن را چنان ازجگر نعره زدند که به گوش تمام ایران رسید و برزبان ایران چرخید ازتهران تا کردستان ، از مشهد تا رشت ،‌از تبریز تا بندرعباس،‌ازساری تا گرگان و ازگنبد تا کرمان برسرهربام ، برسرهرمزار…  

پژواک این صدا به گوش جهانیان هم رسید. و نیک شنیده شد که این صدا برآمده از تمدن اصیلی است که دشمنان مدنیت قصد انهدام آن را دارند. این صدا از حنجره زنانی آوازمی شود که رسم گیسو بریدن را از فرنگیس شاهنامه تا به زنان اقوام و عشایر ایران در خاطردارند. ونیز رسم حجاب برگرفتن به وقت خشم وطلب را از «طاهره»، اززنان مشروطه خواه، از«قمر» آوازایران و از «دختران خیابان انقلاب» آموخته اند.

این صدا برآمده از تظاهرات وانهاده شده‌ی زنان در سال ۱۳۵۷ است، این صدای سوختن هیزم تن به جان آمده هما دارابی است، صدای پاشنه کفش‌های زنانه پروانه فروهر، روزی که به اعتراض،  درراسته عباس آباد بی حجاب قدم زد، صدای افتادن گوشی تلفن از دست دخترکی که به تیرامربه معروف درباجه تلفن کشته شد، صدای جوان زهرا بنی یعقوب وقتی ساعتی پیش از کشته شدن به پدر خبرداد که سند خانه را تا صبح بیاورد که آزادش کنند، صدای چهل سال فریاد های زنان درمقابل خشونت هرروزه گشت ارشاد است . آری قدمت این صدا به دیروز و امروز نیست که به امروز وفردا خاموش شود. «این صدا صدای آزادی است»[۱] !

++++

حالا که من مینویسم . مردان ورزشکار به دادخواهی خون مهسا / ژینا به میدان آمده اند  که نام هرکدامشان بوسه ای است برخاک  زنان کشته شده به جبروبه غیض حجاب اجباری.  هنرمندان،‌شاعران و نویسندگان بسیاری نیز درمیان این سیل خروشان دیده می شوند که قلم شان یاریگر وروایت گرکشته شدگان آزادی است. و زنان بسیارترمی آیند…آن زن باحجاب قرآن پژوه،آن هنرپیشه خوش سیمای قدیمی،آن شاعرو آن نگارگران بیشمار…

 دانشجویان ودانش آموزان به هزارچهره ازهزاردانشگاه ومکتب و مدرسه.  وه که حنایی گیسوی بلند آن دختردانشجوچه سیاهترمی نمایاند سیاهی روی زنان امر به معروف دانشگاه الزهرا را…

آی عدوانیان آزادی، نامستوریِ روی و مویِ این زنان سوگواروخشمگین را ببینید. گاه بیفکندن تفنگهاتان رسیده. بوسه بر دستان مادران و خواهران خود زنید که دیگربه هیچ اجبارو ظلمی «تاب مستوری ندارند»[۲]

گزارش‌های زمانه درباره قتل حکومتی مهسا (ژینا) امینی را دنبال کنید:

گسترش اعتراض‌ها به قتل حکومتی مهسا امینی: معترضان در پاوه، تهران، رشت و مشهد هم به خیابان آمدند
قتل حکومتی مهسا امینی: در آستانه اعتصاب عمومی کردستان، اعتراضات در سنندج و کرج
ستاد امر به معروف: به جای یک گشت مشخص، تبلیغ بیشتر و آتش به اختیار کردن طرفداران حجاب
قتل مهسا امینی؛ فراخوان فعالان زنان در ایران برای تجمع اعتراضی و تجمع در دانشگاه تهران
گلوله، پاسخ سوگواری ــ گزارشی از شهروندان زخمی‌شده در مراسم خاکسپاری مهسا امینی
پدر مهسا امینی: «قسم می‌خورم دخترم را از بین بردند»
اعتراض یکصدای تشکل‌های کارگری و مدنی مستقل ایران به قتل حکومتی مهسا امینی
اعتراض‌های گسترده به کشته شدن مهسا امینی در سنندج؛ نیروهای امنیتی به معترضان حمله کردند
خاکسپاری مهسا امینی ــ به معترضان عزادار در برابر فرمانداری سقز شلیک کردند
مهسا امینی پس از چهار روز کما، در بیمارستان کسری جان باخت ــ شعار علیه رهبر جمهوری اسلامی در اعتراض‌ها
روایت شاهدان عینی از برخورد خشن گشت ارشاد؛ دختر ۲۲ ساله سقزی در کما

++++

حالا که من مینویسم ، شب است و مراسم روسری سوزان درشهرها به راه است. حالا زنان، به زنده کردن سنت دورریزهای بی مصرف در چهارشنبه سوری ، حجاب برآتش میندازند. آن دخترک گیسو افشان سپید پوش عچب چرخ و واچرخی دور آتش می‌زند…وه که «رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست»[۳] ! و او…همو که چالاک بربالای کاپوت اتومبیل ها جهیده و بازوان زنانه خویش برفراز گیسوان آغشته به پیروزی می چرخاند و آن دیگری که سربند لری را آذین گیسوهای بافته کرده و شال اجبارسیاه را به سوی گماشتگان کشتارپرت می کند ! بمانی دخترو…

+++++

حالا که من مینویسم، تن های بیتاب نوجوانان و جوانان ساچمه باران و باتوم خورده به یافتن درمانگهی امن،‌ مرهمی تسکین دهنده می جویند. به خانه برنمیگردند، اما خانه به خانه و پرسان پرسان سراغ حکیم و مداوا می گردند. باشد که بیابند و مباد که سرای بیکسی را هنوزدروطن جغرافیایی باشد.

دلم میخواهد شبان ونیمه شبان به سوی شهرشوم. کوبه بر درها زنم. یک یک حکیمان مهربان را مرهم طلب کنم. نوشدارویی ستانم وبا شادمانی نام آن حکیمان بر پاپیروس وطن به جوهر زر حک کنم وبر دروازه های ایران بیاویزم، تا راهْ نشان جوانان زخمی شود که محکمه و مطب گم نکنند.

 دلم میخواهد تمام حکیمان شهررا به جگر آواز کنم که:

حکیمانِ قسم خورده‌ی سقراط کجایید

خدنگ از تن آن یار درآرید درآرید

سحرگاه شد وحکیمان را نمی یابم اما برای زخم خوردگان شب های وطن، همان آواز به طنز میخوانم… خندان وناترسان می گویند:«حالا ساچمه را میشود یک جوری درآورد اما مسافر نیویورک که بازگردد با رگبار کلاشینکف چه خواهیم کرد»؟؟

++++

حالا که من مینویسم مسافرنیویورک هنوزبازنگشته است ومن دلم میخواهد ازصبحدم تا به شب وازشب تا به سحر درخیابان های بی کسی، ازسینه‌ی خسته آوازبرآرم که: «تفنگت را زمین بگذار»[۴] !  انگار در گذران این شبان واین سحرگاهان شبح کسی هست کنارم و درگوشم به زمزمه قصه پنهان ماه را میخواند که:« درهر آدمی پهلوانی است که با دیو می جنگد»[۵]

———

پانویس‌ها

[۱] سرود برابری زنان

[۲] الهام از شعر جامی

[۳] مولوی

[۴] فریدون مشیری با صدای شجریان

[۵] بهرام بیضایی

Ad placeholder

Ad placeholder